خانه
گاما

درسنامه آموزشی فلسفه (2) کلاس دوازدهم ادبیات و علوم انسانی و معارف

درس 6: خدا در فلسفه (2)

بازدید50/1 K
تاریخ بروزرسانی1400/10/18

قبل از بیان نظرات فیلسوفان مسلمان، خوب است اشاره کنیم که اعتقاد به خدا، به عنوان خالق هستی که جهان را براساس حکمت و عدل آفریده، در فرهنگ ما سابقۀ دیرینه دارد و حتی گزارش‌های تاریخی و داستان‌های اسطوره‌ای از ایران قبل از باستان، یعنی پیش از حکومت مادها و هخامنشیان، نشانگر باور و اعتقاد به چنین خدایی در آن دوره است. سهروردی، فیلسوف بزرگ دورۀ اسلامی معتقد است که حکیمانی در ایران قبل از باستان می‌زیسته‌اند که علاوه بر حکمت، با عرفان نیز آشنا بوده و خداوند را نور هستی می‌دانستند که با پرتو و اشراق خود، پدیده‌ها را خلق می‌کند و ظاهر می‌سازد. آنان خداوند را نورالانوار نیز می‌نامیدند.

همچنین در همین‌جا توجه کنیم که بحث فیلسوف، خواه مسلمان، خواه مسیحی و یا پیرو هر مسلک دیگر دربارۀ خدا، تا وقتی فلسفی است که از روش فلسفه، یعنی استدلال عقلی استفاده کند و نتایج تفکر خود را به‌صورت استدلالی عرضه نماید. همان‌طور که دکارت و کانت، با اینکه مسیحی بودند ولی چون با روش فلسفی به اثبات خداوند پرداخته‌اند، بحث آنها یک بحث فلسفی به‌شمار می‌آید. فیلسوفان مسلمان نیز از همین روش پیروی کرده و در کتب فلسفی خود با استدلال عقلی دربارۀ خداوند بحث کرده و به اثبات وجود خدا پرداخته‌اند. بنابراین، فیلسوف کسی نیست که دین و آیینی نداشته باشد، بلکه کسی است که براساس قواعد فلسفی و استدلال عقلی نظرات خود را بیان کند و با قواعد فلسفی از عقیدۀ خود دفاع نماید.

برهان‌های اثبات وجود خدا نزد فیلسوفان مسلمان

دانستیم که برخی از فلاسفۀ اروپایی عقل و استدلال عقلی را برای اثبات وجود خدا امکان‌پذیر نمی‌دانند و راه دیگری برای اعتقاد به خدا پیموده‌اند، امّا فیلسوفان مسلمان، نظرشان براین است که اثبات وجود خدا از طریق استدلال عقلی امکان‌پذیر است. از همین‌رو، هرکدام از این فلاسفه تلاش کرده‌اند استدلال‌های فیلسوفان گذشته را با دقت بیشتر توضیح دهند یا استدلال‌های جدیدی عرضه نمایند.

مقایسه (صفحهٔ 42 کتاب درسی)

 

نظر فلاسفۀ مسلمان دربارۀ امکان استدلال عقلی بر وجود خدا، به دیدگاه کدام فیلسوف اروپایی نزدیک است و با نظر کدام فیلسوف تفاوت دارد؟
به نظر دکارت نزدیک است ولی با نظر کانت و هیوم و سایر تجربه‌گرا‌ها متفاوت است.

تطبیق (صفحهٔ 42 کتاب درسی)

 

در کتاب فلسفۀ سال قبل با دیدگاه فلاسفۀ مسلمان دربارۀ ابزار شناخت آشنا شدید. اکنون توضیح دهید که آیا میان آن دیدگاه و نظر آنان دربارۀ امکان استدلال عقلی بر وجود خدا، رابطه‌ای هست یا نه.
فیلسوفان مسلمان عموماً استدلال عقلی بر وجود خدا را ممکن می‌دانند‌، علاوه بر اینکه شناخت خدا را از طریق درونی ( شهود) و تجربه هم ممکن می‌دانند. بنابراین اگر عقل، حسّ و شهود را به عنوان ابزار معرفت پذیرفته‌اند‌، معرفت خدا به وسیله این سه ابزار را نیز ممکن می‌دانند به ویژه از طریق استدلال عقلی.

استدلال فارابی

فارابی، علاوه بر قبول برهان‌های ارسطو، برهانی بر وجود خدا ارائه می‌کند که مبتنی بر محال بودن تسلسل نامتناهی علت‌هاست. ابتدا دلیل وی بر محال بودن چنین تسلسلی را توضیح می‌دهیم و سپس برهان وی بر وجود خدا را ذکر می‌کنیم.

فارابی می‌گوید اگر پدیده‌ای که الان موجود است معلول علتی باشد و آن علت هم معلول علت دیگری باشد و سلسلۀ این علت و معلول‌ها، بخواهد تا بی‌نهایت پیش رود، چنین تسلسلی محال است و در خارج تحقق نمی‌یابد. زیرا اگر سلسلۀ علت‌ها بخواهد تا بی‌نهایت به عقب برگردد و هر علتی وابسته به علت قبل از خود باشد، بدین معناست که آغاز و ابتدایی در کار نباشد؛ و در این صورت اصلاً چیزی پدید نمی‌آید تا نوبت به معلولی برسد که اکنون پیش روی ماست.

به بیان دیگر: اگر تعداد علت‌ها بخواهد بی‌نهایت باشد، به معنی آن است که باید بی‌نهایت پدیده موجود باشد تا نوبت به معلول پیش روی ما برسد و چنین چیزی امکان‌پذیر نیست.

به این مثال توجه کنید. شخصی می‌خواهد تعدادی آجر را به‌صورت مایل و با تکیۀ یکی بر دیگری، روی یک سطح صاف بچیند. برای این کار، ابتدا یک ستون عمودی روی زمین نصب می‌کند و آجر اوّل را به‌صورت مایل به آن تکیه می‌دهد. آنگاه آجر دوم را به آجر اوّل تکیه می‌دهد و بقیۀ آجرها را به همین ترتیب می‌چیند.

چینش آجر در استدلال فارابی

در این میان، اگر کسی بگوید به آن ستون ثابت نیازی نیست، عملاً نمی‌تواند هیچ سلسله‌ای از آجرهای مایل را روی زمین قرار دهد و چنین سلسله‌ای از آجرها تشکیل نخواهد شد.

آجرهای متکی به هم باید به ستونی ختم شوند که نگه دارندۀ همۀ آجرهای دیگر باشد، سلسلۀ موجودات معلول نیز نیازمند موجودی است که خودش معلول نباشد و برخود تکیه نماید.

حال به بیان فارابی برای اثبات وجود خدا می‌پردازیم. او می‌گوید:

الف) در جهان پیرامون ما اشیایی هستند که وجودشان از خودشان نیست و معلول چیزهای دیگرند.
ب) هرچیزی که وجودش از خودش نباشد، علّتی مقدّم برخود دارد که به او وجود می‌دهد.

یعنی، فقط درصورتی که علت موجود باشد، معلول هم موجود خواهد بود.

ج) اگر معلولی که اکنون موجود است علتی داشته باشد که آن علت هم خودش معلول باشد، به ناچار، این معلول هم علت دیگری دارد. حال اگر این علت دوم هم معلول باشد، برای موجود شدن به علت سومی نیاز دارد.

حال اگر سلسلۀ علت‌ها بخواهد تا بی‌نهایت پیش برود، یعنی منتهی به علتی نشود که معلول دیگری نباشد، «تسلسل علل نامتناهی» پیش می‌آید و چنین چیزی هم محال است. پس سلسلۀ علت‌های این جهان منتهی به علتی می‌شود که خودش نیازمند به علت نیست.

بررسی (صفحهٔ 44 کتاب درسی)

 

برتراند ‌راسل، فیلسوف انگلیسی قرن بیستم‌، مدعی بود برهان علیت بر اثبات وجود خدا، برهانی سست است، «زیرا اگر هر چیزی باید علتی داشته باشد، پس خدا نیز نیازمند علت است. اگر چیزی بدون علت، وجود تواند داشت این چیز هم می‌تواند خدا باشد و هم جهان.»

بار دیگر جملات فوق را به دقت مطالعه کنید و ببینید:

به نخستین جمله نقل شده از راسل دقت کنید و آن را با مقدمات استدلال فارابی بر علیّت مقایسه کنید. اشکال راسل در کجاست؟

راسل برهان علیت را به این شکل بیان کرده است که"هر چیزی (موجودی) علّت می‌خواهد."درحالی که برهان علیت نمی‌خواهد بگوید هر موجودی نیازمند علّت است بلکه برهان علّیت و آنچه فارابی می‌گوید این است که:"هر معلولی نیازمند علّت است."بنابراین خداوند معلول و ممکن الوجود نیست که نیاز به علّت داشته باشد.

راسل وجود را برای علّةالعلل ذاتی نمی‌داند در حالی که فلاسفه مسلمان وجود را ذاتی عله العلل می‌دانند و معتقدند عله‌العلل‌، واجب الوجود بالذات است و وجود برای آن ضروری است.

آیا بنابر نظر فارابی، هر چیزی باید علتّی داشته باشد؟

برتراند آرتور ویلیام راسل در سال 1872 م. در انگلستان به دنیا آمد. در ریاضیات و فلسفه تحصیل کرد و در هر دو رشته کتاب‌های متعددی نوشت؛ مانند: مبانی ریاضیات، سیر تکاملی فلسفۀ من، منطق و عرفان، مسائل فلسفه و چرا مسیحی نیستم.

برتراند آرتور ویلیام راسل

استدلال ابن‌سینا

ابن‌سینا با اینکه برهان فارابی را درست و کامل می‌داند، امّا می‌کوشد با استفاده از دو مفهوم وجوب و امکان برهان کامل‌تری ارائه کند. در درس «جهان ممکنات» دیدیم که همۀ موجودات این جهان در ذات خود ممکن بوده و از طریق علت‌های خود موجود شده‌اند. وی با استفاده از این موضوع، برهانی به شرح زیر بنا می‌کند:

1) وقتی به موجودات این جهان نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که این موجودات در ذات خود نسبت به وجود و عدم (بودن و نبودن) مساوی‌اند؛ هم می‌توانند باشند و هم می‌توانند نباشند. به‌عبارت دیگر، این موجودات ذاتاً ممکن الوجودند.

2) ممکن الوجودهای بالذات، برای اینکه از تساوی میان وجود و عدم درآیند و وجود برای آنها ضروری گردد و موجود شوند، نیازمندِ علتی هستند که خودش ممکن‌الوجود نباشد بلکه واجب‌الوجود بالذات باشد؛ یعنی موجودی که وجود، ذاتیِ اوست و از او جدا نمی‌شود.3- پس، موجودات این جهان به واجب الوجودی بالذات وابسته‌اند که آنها را از حالت امکانی خارج کرده و پدید آورده است.

3) پس، موجودات این جهان به واجب‌الوجودی بالذات وابسته‌اند که آنها را از حالت امکانی خارج کرده و پدید آورده است.

بنابر بیان ابن‌سینا، اشیای جهان، چه تعداد آنها محدود باشد و چه نامحدود، چه کل آنها را به‌عنوان یک مجموعه درنظر بگیریم و چه به فرد فرد آنها توجّه کنیم، چون ذاتاً ممکن‌الوجودند، برای موجود شدن به واجب‌الوجود بالذات نیاز دارند. این واجب‌الوجود آنها را از حالت امکانی خارج می‌کند و وجود را برای آنها ضروری و واجب می‌سازد. بنابراین، اشیای جهان «واجب‌الوجودِ بالغیر» هستند. واجب‌الوجود بالذّات، همان ذاتی است که وجود برایش ضرورت دارد و این ضرورت، از ناحیۀ خود آن ذات است نه از ناحیۀ یک امر بیرونی.

ابن سینا از اینجا نتیجه می‌گیرد که واجب الوجود بر دو قسم است:

1- واجب‌الوجود بالذات
2- واجب‌الوجود بالغیر

ابن سینا در کتاب «اشارات» ضمن بیان این برهان، و توصیف آن به عنوان دقیق‌ترین برهان، با تأسی به قرآن کریم، آن را برهان صدیقین می‌نامد.

ابن سینا کتاب اشارات

 فلاسفۀ بعد از ابن‌سینا، هم در جهان اسلام و هم در اروپا، بیان وی در اثبات واجب‌الوجود را برهانی بسیار قوی یافتند و آن را «برهان وجوب و امکان» نامیده‌اند و همواره از آن استفاده کرده‌اند. توماس آکوئیناس که در بحث مغایرت وجود و ماهیت از ابن‌سینا تبعیت کرده بود، این برهان را نیز در اروپا گسترش داد و مورد قبول بسیاری قرار گرفت. در جهان اسلام نیز فلاسفه‌ای مانند بهمنیار، خواجه نصیرالدین طوسی، میرداماد و شیخ‌بهایی از این برهان استفاده کرده و به تبیین و توضیح آن پرداخته‌اند.

بیان ملاصدرا

ملاصدرای شیرازی، مشهور به صدرالمتألهین که در عهد صفویه می‌زیست، براساس مبانی فلسفی خود، استدلال ابن‌سینا را ارتقا بخشید و توضیح داد که همۀ موجودات و واقعیات جهان، عین وابستگی و نیاز هستند و «وابستگی» و «نیاز به غیر»، سراسر وجود آنها را فراگرفته است. وی این وابسته بودن و نیازمندی را «امکان فقری» نامید و استدلال خود را براساس این مفهوم، این گونه تنظیم کرد:

1) به موجودات پیرامونمان که نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که وجودشان عین وابستگی و نیاز به دیگری است.

2) موجودات وابسته و نیازمند باید به وجودی متصل باشند که آن موجود در ذات خود، نیازی به‌غیر نداشته باشد.

3) پس موجودات این جهان وابسته به‌وجودی بی‌نیاز و غیروابسته هستند.

بنابراین، از نظر ملاصدرا وجود دوگونه است:

1) وجود بی‌نیاز و غیروابسته

2) وجودهای نیازمند و وابسته

طبق نظریۀ «امکان فقری» یا «فقر وجودی»، جهان هستی یکپارچه نیاز و تعلق به ذات الهی است و از خود هیچ استقلالی ندارد. اگر ذات الهی آنی پرتو عنایت خویش را بازگیرد، کل موجودات نابود می‌گردند و نور وجود آنها خاموش می‌شود.

فلاسفۀ مسلمان و معناداری حیات

فلاسفۀ مسلمان، در کنار اثبات وجود خدا و اعتقاد به او، به تأثیر این اعتقاد در زندگی انسان و نقش آن در معنابخشی به حیات نیز پرداخته‌اند. در مقام مثال، آنان اعتقاد به وجود خدا و تأثیر آن در حیات معنوی و اجتماعی انسان را شبیه به پذیرش وجود آب و نقش آن در حیات جسمانی بشر می‌دانند. آنان می‌گویند که بشر ابتدا از طریق حواس به وجود آب پی می‌برد و آن را یک امر واقعی می‌یابد؛ آنگاه این آب واقعی را می‌نوشد. این آبِ واقعی است که نیاز او را برطرف می‌کند و سیرابش می‌سازد، نه یک آبِ توهّمی و خیالی.

از نظر یک فیلسوف الهی، پذیرش وجود خداوند با صفاتی که دارد، به انسان این امکان را می‌دهد که بتواند معیارهای یک زندگی معنادار را به‌دست آورد:

1) جهان را غایتمند بیابد و این غایتمندی را توضیح دهد.

2) انسان را موجودی هدفمند بشناسد و این هدف را مشخص کند.

3) برای انسان گرایشی به خیر و زیبایی قائل شود و بداند که این خیر و زیبایی یک امر خیالی نیست، بلکه در یک حقیقت متعالی (یعنی خدا) وجود دارد.

4) آرمان‌های مقدس و فراتر از زندگی مادی را معتبر و درست بداند.

5) در برابر یک وجود متعالی و برتر احساس تعهد و مسئولیت نماید.

کتاب رسالۀ عشق ابن‌سینا

اگر فیلسوفی نتواند وجود خدا را اثبات کند، امکان‌پذیرش پنج گزارۀ فوق را هم از دست می‌دهد و نمی‌تواند جهان و انسان را غایتمند بیابد و سرچشمۀ گرایش‌های مقدس و متعالی انسان‌ها را نشان دهد و به آرمان‌های فراتر از زندگی مادی دل ببندد و در برابر یک وجود متعالی احساس مسئولیت نماید.

ابن‌سینا در رساله‌ای که دربارۀ عشق نوشته، برخی از معیارهای زندگی معنادار را نشان داده است. او می‌گوید: «هر یک از ممکنات به‌واسطۀ حقیقت وجود خود، همیشه مشتاق کمالات و خیرات است و برحسب فطرت از بدی‌ها گریزان. همین اشتیاق ذاتی و ذوق فطری را که سبب بقای ممکنات و مخلوقات است، عشق می‌نامیم.»

این بیان ابن‌سینا نشان می‌دهد که عشق و محبت به خیر و زیبایی اختصاص به انسان ندارد و هر موجودی در این جهان بهره‌مند از جاذبۀ عشق الهی است و خداست که چنین عشقی را در کُنه و ذات جهان هستی به امانت نهاده است.

فلک جز عشق محرابی ندارد

جهان بی خاکِ عشق، آبی ندارد

کسی کز عشق خالی شد، فسرده‌ست

گرش صدجان بود،بی عشق مرده‌ست

طبایع جز کشش کاری ندانند

حکیمان این کشش را عشق خوانند

گر اندیشه کنی از راه بینش

به عشق است ایستاده آفرینش

تطبیق (صفحهٔ 48 کتاب درسی)

 

عبارتی که از ابن سینا نقل شد و همچنین اشعار بالا را با پنج معیار زندگی معنادار تطبیق دهید و ببینید که آیا این معیارها را می‌توان در آنها مشاهده کرد یا نه.
تمام پنج معیار بیان شده در سخن ابن سینا آمده است.

نمونه (صفحهٔ 49 کتاب درسی)

 

رمان نویس مشهور فرانسوی، آلبرکامو که برخی اندیشه‌های فلسفی نیز دارد، به این حقیقت توجه کرد که انسان در زندگی خود به دنبال نوعی «معنا»ست که مبنای آرمان‌ها و ارزش‌های او قرارگیرد امّا به علت اینکه نتوانست پشتوانه‌ای برای این معناداری زندگی بیابد، گفت که جهان یک سکوت غیرعقلانی و نامعقول دارد. این تناقض درونی به شدت کامو را رنج می‌داد و از همین‌رو، او تلاش می‌کرد در برابر آن بایستد، لذا می‌گفت انسان نباید تسلیم این پوچی و بی‌معنایی هستی شود. به همین سبب، در عین حال که علاقه‌مند به کرامت انسان و عدالت و آزادی بود و با نظام سرمایه‌داری غرب و نظام کمونیستی شوروی مبارزه می‌کرد، از تبیین فلسفی این رفتار بازمانده بود.

با توجه به توضیحات قبل، به سؤال‌های زیر پاسخ دهید.

1) مقصود آلبرکامو از عبارت «جهان یک سکوت غیرعقلانی دارد» چیست؟
منظورش این است که جهان به ما نشان نمی‌دهد که دارای هدف و غایت باشد و خالقی آگاه و مدبّر آن را اداره کند.(درعین حال خود آلبرکامو به دنبال اهداف و غایات عقلانی از جمله: آزادی، کرامت انسانی و.... است)

2) تناقض درونی آلبرکامو چه بود؟ راه حل این تناقض چیست؟
از یک طرف برای حقیقت و ذات انسان و جهان نمی‌توانست تبیین درستی ارائه دهد به دلیل اینکه نتوانست به وجود خدا پی‌ببرد‌، زندگی را بی‌معنا می‌دانست از طرف دیگر در فطرت خود به دنبال کرامت‌های انسانی بود و انسان را نیز در جستجوی نوعی "معنا"می‌دانست.
راه حل این تناقض پذیرش وجودی آگاه و با شعور به عنوان علةالعلل در جهان است‌. در این صورت می‌توان جهان را دارای هدف و غایت دانست و معنا داری زندگی قابل درک خواهد بود.(تبیین فلسفی)

3) چرا آلبرکامو در عمل، تسلیمِ نوع تلقیِ خود از جهان نمی‌شود و رفتاری متناقض با آن نشان می‌دهد؟
چون معناداری زندگی و وجود یک حقیقت غیرمادی در فطرت و نهاد او قرار داشت. چنین فردی مانند انسانی تشنه است و تشنگی را احساس می‌کند ولی چیزی برای رفع تشنگی پیدا نمی‌کند.

تأمل

جوانی کنار نهری نشسته بود و افسرده حال آب را تماشا می‌کرد. حکیمی که از آنجا می‌گذشت، او را دید و متوجه پریشان حالی‌اش شد. در کنارش نشست و از احوالش پرسید. جوان نیز که رفیق شفیقی یافته بود، از پریشان حالی خود گفت و درد دل‌ها کرد.

حکیم برگی از روی زمین برداشت و در نهر آب انداخت. برگ، خود را به جریان آب سپرد و شناکنان پیش رفت.

او سپس سنگی برداشت و در آب انداخت. سنگ بدون اینکه نهر آب را همراهی کند، در گوشه‌ای از نهر، آرام و ثابت ایستاد.

در همین حال، حکیم از جوان که تماشاگر کار او بود، پرسید: «رفتار برگ را دوست‌ داری یا عمل سنگ را؟»

جوان تأملی کرد و گفت: «برگ با هر افت و خیز آب بالا و پایین می‌رود و به صخره‌ای می‌خورد و با هر جریان آب به سویی پرتاب می‌شود امّا سنگ محکم می‌ایستد و تکان نمی‌خورد.»

حکیم گفت: «پس تو هم مانند او باش؛ محکم هرجا که هستی بایست و قرار خود را از دست مده.»

آنگاه برخاست و به راه افتاد. جوان که اندکی آرام شده بود، حکیم را صدا زد و گفت: «تو... اگر تو به جای من بودی، کدام را انتخاب می‌کردی؟»

حکیم لبخندی زد و گفت: «من در طول زندگی با اطمینان به خالق رودخانۀ هستی، خود را به جریان آب سپرده‌ام. چون می‌دانم در رودخانه‌ای هستم که حضور ا‌و را نشان می‌دهد، از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی‌شوم.

من آرامش همراه با هیجان برگ را می‌پسندم.»

یا رب از نیست به هست آمدۀ صنع توایم

و آنچه هست، از نظر علم تو پنهانی نیست

سعدی

به کار ببندیم (صفحه 50 کتاب درسی)

 

1) دیدگاه فیلسوفان مسلمان را با دیدگاه کرکگور دربارۀ پذیرش خداوند و تأثیر آن در زندگی انسان مقایسه کنید و نظر خود را توضیح دهید.

2) این جملۀ راسل را که می‌گوید: «هر چیزی علت می‌خواهد» با این جملۀ ابن‌سینا که می‌گوید: «هر ممکن‌الوجودی علت می‌خواهد» مقایسه کنید و نظر خود را توضیح دهید.

3) از میان دیدگاه‌هایی که بیان شد، کدام دیدگاه فلسفی می‌تواند معناداری زندگی را بهتر تبیین کند؟

4) مقصود از معناداری زندگی چیست؟ شاخصه‌های فلسفی یک زندگی معنادار چیست؟

درس 6: خدا در فلسفه (2)